#احساس_اشتباهی_پارت_213

چون کارش ناگهانی بود ، خورد بهم . 9 6
پرت شدم و با پشت محکم خوردم زمین و هیکل سنگین غیاث افتاد روم .
آخی گفتم .
روم سبک شد ، چشم هامو باز کردم ، که صورت غیاث تو فاصله ی کمی از
صورتم قرار داشت و نفس های کشدارش به صورتم میخورد .
هردو خیره ی هم شدیم ،
سرش آروم خم شد روی صورتم .
گرمی نفس هاش که خورد به لاله ی گوشم ،
به خودم اومدم و هول دستمو رو سینه اش گذاشتم تا ازم فاصله بگیره .
نفسی توی موهام کشید آروم زمزمه کرد _ عطرشو دوست دارم .
گیج اسمش رو صدا زدم .....
1 23_
غیاث با صدای مرتعشی گفت : _ کارت ندارم .....!
_ پس برو اونور .
از روم بلند شد که لامپ های پایه بلند حیاط روشن شدن .
از جام بلند شدم لباسام کمی خاکی شده بود .
دستی به لباسام کشیدم تا خاکش بره ،
همراه غیاث سمت ساختمون رفتیم .
هردو سکوت کردیم . 9 7
در سالن باز کردم .
آتیه با دیدنم گفت : _ کجایی مادر آقا گفتن قرار بود به غیاث زنگ بزنی
؟؟؟
با سر به غیاث اشاره کردم
گفتم : _ رفتم خونشون ...!
آتیه با خوشرویی با غیاث احوال پرسی کرد گفت : _ من برم شما هستین

romangram.com | @romangram_com