#احساس_اشتباهی_پارت_212
_ آره ...!
_ اوناها یکی داره میاد سمتمون .
جیغ خفه ای کشیدم و بیشتر به غیاث چسبیدم .
دستشو دور کمرم حلقه کردو آروم کمرم رو نوازش کرد ....
1 22_
_ هیس ترس نداره ...!
_ حالا برقارو چیکار کنیم ؟؟؟
_ باید بریم ته باغ درست کنیم . 9 5
_ چی ؟؟؟؟ عمرا اگه من بیام خودت برو .
_ تنها که نمیشه تو باید نور بگیری .
_ گربه ها چی ؟؟
_ خوابن ، بریم عمو تنهاس .
نمیدونستم ازش فاصله بگیرم یا نه ؟؟
اگه همینطوری میموندم فکر میکرد الآن چه خبره ؟؟!
کمی ازش فاصله گرفتم ، اما به پیراهنش چنگ زدم .
نور گوشیشو روشن کرد و باهم قسمت پشت عمارتی که به نظر بیشتر
شبیه
ویلاهای وحشت بود ، رفتیم .
همه جا تاریک بودو درخت های بلند توی شب وهم انگیز تر به نظر می
رسید .
غیاث کنار فیوز ایستادو
گفت _ نور بگیر .
موبایلو بالا آوردم و غیاث نگاهی به پیریز انداخت .
احساس کردم چیزی پشت پامه .
ترسیده جیغی زدم که از جیغم غیاث چرخید .
romangram.com | @romangram_com