#احساس_اشتباهی_پارت_211
_ بیرون میمونی تا بیام .
حرفی نزدم و از در بیرون اومدم که دختره گفت : _ غیاث پس شبمون چی
؟
پوزخندی زدم و از پله ها پایین اومدم .
میخواستم برم اما حال بابا مهم تر بود .
غیاثم از اول همین آدم عیاشی بود که دیده بودم .
با خودم درگیر بودم که غیاث لباس پوشیده رو به روم قرار گرفت .
_ بریم .
حرفی نزدم و از در سالن بیرون اومدم .
غیاث باهام هم قدم شد .
با هم از خونه ی عمو بیرون اومدیم ، رفتیم سمت حیاط .
غیاث گفت : _ نمیخوای بگی چی شده ؟؟؟
_ هیچی حال بابا کمی خوش نیست گفتم بگم بیای پیشش .
وارد حیاط شدیم همه جا تاریک بود تعجب کردم و کمی ترسیدم .
_ چرا برقا نیست ؟؟؟ 9 4
_ حتما باز فیوز مشکل پیدا کرده ...!
_ یعنی طبیعیه ؟؟
_ آره ....
صدای گربه ای اومد ، ترسیدم و بازوی غیاث و چنگ زدم .
_ گربه داره اینجا ؟؟؟
_ آره ته باغ پره ...!
_ وای !
از گربه میترسی ؟؟؟
_ نه ، کی گفته ؟؟
_ واقعا ؟؟
romangram.com | @romangram_com