#احساس_اشتباهی_پارت_210
میشه خودت بری بالا . اتاق رو به پله ها اتاق آقاست .
با اینکه دلم نمیخواست اما بی میل وارد سالن شدم .
بی توجه به سالن و دکورش
سمت پله ها رفتم . 9 2
پشت در اتاق مکثی کردم و با دست ضربه ای به در زدم .
با صدای غیاث دستیگره رو پایین دادم .
درو باز کردم و سرم رو بلند کردم تا بگم کارت دارم ،
با دیدن غیاث و دختری که هردو لخت روی تخت بودن و بالا تنی برهنشون
رو به تاج تخت تکیه داده بودن .
هول کردم و خواستم درو ببندم که غیاث با هول گفت : _ سانیا .....
سرم و بلند کردم که ملاحفه رو دور کمرش گرفت .
و اومد سمتم .
_ چیزی شده تو اینجایی ؟؟؟
سرم و بلند کردم و نگاهم و به چشم هاش دوختم
و با حرص گفتم _ نه شما به کارتون برسین ....!
و خواستم از اتاق خارج بشم که مچ دستمو گرفتو کشید سمت خودش .
صورتم که به سینه ی گرم و مردونه اش خورد ....
1 21 _
سر بلند کردم تا چیزی بگم که اخمی کردو گفت : _ بیرون منتظر باش زود
میام .
_ گفتم که لازم نکرده اشتباه کردم بدون اطلاع اومدم .
دختره با ناز اومد سمتمونو از بازوی غیاث آویزون شدو 9 3
گفت : _ این کیه عزیزم ؟؟
_ دختر دوست پدرم .
چرخیدم سمت درو گفتم : _ شب به خیر ...!
romangram.com | @romangram_com