#احساس_اشتباهی_پارت_209

شنلی روی لباسم انداختم و از اتاق بیرون اومدم .
بدون این که به کسی بگم از ساختمون زدم بیرون .
نگاهم به باغ بزرگ و نیمه تاریک عمارت قدیمی افتاد .
لحظه ای از این همه سکوت و تاریکی ترسیدم .
به حالت دو سمت در حیاط رفتم و درو باز کردم .
نفسی پشت در خونه ی عمو اینا تازه کردم ....
1 20_
دستمو روی زنگ گذاشتم .
صدای زنی از پشت آیفون بلند شد
_ کیه ؟؟؟؟
_ منم ، دختر شیانا خان . 9 1
_ بیا تو دخترم ...!
از اینکه زن راحت درو باز کرد خوشحال شدم .
درو حول دادم و وارد حیاط عمو شدم .
حیاط زیبا و پر از چراغ های پایه کوتاه که حیاط رو روشن کرده بود .
به حال دو سمت ساختمون رفتم .
زنی میانسال کنار در ورودی ایستاده بود .
نفس گرفتم گفتم : _ سلام .
لبخندی زد _ سلام دخترم .
_ ببخشید غیاث هست ؟؟
_ بله بالا هستن .
_ میشه صداشون کنین ؟؟؟
_ کار داریش ؟؟؟
_ بله پدر گفتن بیان .
_ مادر من پام درد میکنه بقیه خدمتکار ها رفتن ،

romangram.com | @romangram_com