#احساس_اشتباهی_پارت_207
_ ترسیدی دخترم ؟؟
لبخندی زدم
_ سلام آتیه جون .
_ سلام دخترم برگشتین ؟؟؟؟
_ بله ....!
_ خسته نباشی چیزی میخوری بیارم ؟؟؟؟
_ نه میرم یه دوش بگیرم بابارو ببینم برم بخوابم . 8 8
_ باشه مادر برو .....
رفتم سمت پله ها اما فکرم مشغول شد .
بیژن کیه ؟؟؟ کی نمرده ؟ اصلا این کاتیا کیه حسم بهم میگفت شاید زنی
قبل از مادر من
بوده که بابا عاشقش یوده .
سری تکون دادم .
وارد حموم شدم .
بعد از یه دوش اساسی احساس کردم بدنم سبک شد .
زنگ به مامان اینا زدم و رفتم پایین پیش بابا .
به نظر می اومد حالش زیاد خوب نیست .
چون نفس هاش بریده بریده بود .
کمی ترسیدم و کنارش روی تخت نشستم دستشو گرفتم .
_ بابا خوبی ؟
سیبک گلوش بالا پایین شد .....
1 1 9_
و به سختی گفت : _ خیلی وقته دیگه خوب نیستم .
صداش بوی غم میداد .
دلم براش سوخت . 8 9
romangram.com | @romangram_com