#احساس_اشتباهی_پارت_206

ابروی بالا انداخت گفت : باشه
دستشو از زیر پام برداشت .
یهو سمت زمین کشیده شدم
ترسیده به پیراهنش چنگ زدم تا نیفتم .
دستش و گذاشت پشت کمرمو کشیدم تو بغلش .
همین که حس کردم پام به زمین رسیده از بغلش بیرون اومدم .
حق به جانب گفتم : _ چرا بیدارم نکردی ؟؟؟؟
کمی خم شد تا هم قدم بشه آروم ..........
1 1 8_
_ خیلی خوابت سنگینه حواست و جمع کن ....!
و نفسشو فوت کرد توی صورتم
پشت بهم کرد گفت :_ فردا میام با هم بریم .
دستی تکون دادو رفت .
اما من هنوز سر جام ایستاده بودم . 8 7
دستی به صورتم کشیدم و آروم رفتم سمت ساختمون .
همین که به در رسیدم ، یادم اومد آیناز گور به گوری هم با ما بود !
شونه ای بالا انداختم وارد سالن شدم .
کسی توی سالن نبود .
رفتم سمت اتاق بابا .
در اتاق بابا کمی نیمه باز بود .
خواستم برم داخل که با صدای بابا سرجام ایستادم
_ بیژن بهش گفته بود اون مرده اشکان
تو خودت اینو از بیژن خواستی یادت نیست ؟
کاتیا هفته ی بعد ایرانه و من ........
با صدای آتیه هول کردم و به عقب برگشتم

romangram.com | @romangram_com