#احساس_اشتباهی_پارت_204
پرهام کنارم نشست و لقمه ایی رو گرفت سمتم
_بیا بخور جون بگیری
لقمه رو از دستش گرفتم
اروم گفت وقتی میگم دست و پاچلفتی میگی نه چشم هامو براش گرد
کردم خندید و زد رو دماغم
_ببینم میتونی این بینی خوشگلمو ناقص کنی
ایناز جیغ جیغ کرد بریم بالا؟
همه استقبال کردیم و راه افتادیم چون پام درد میکرد اروم راه میرفتم
پرهام گفت:ایناز زیر پات سوسک کوهی... هنوز ادامه نداده بود که ایناز
جیغی زدو به غیاث چسبید 8 4
چون کارش یهویی بود با هم خوردن زمین
ایناز هنوز مثل مارمولک به غیاث چسبیده بود با خنده اویزون پرهام شدم
غیاث عصبی اینازو کنار زد و از رو زمین بلند شد
ایناز لب برچیدو گفت:غیاث..
ساکت ایناز ببین چیکار کردی
ایناز ناراحت شد
پرهام رفت سمتش و گفت:اصلا ول کن اون بداخلاقو بیا با من بریم
هلنا با ارنج کوبید به بازوم و گفت:عجب دیوثیه این پرهام
ایناز مردد بود که غیاث گفت:بهتره حرکت کنیم
جلوتر از بقیه به راه افتاد اینازم دنبالش راه افتاد ما چهارتا هم قدم شدیم
صدای پچ پچ رهام و هلنا بلند شد هلنا همه اش میگفت:نکن زشته....
1 1 7_
آهی پر از درد کشیدم
یهو مچ دستم کشیده شد .
سر بلند کردم پرهام با اخم نگاهم کرد .
romangram.com | @romangram_com