#احساس_اشتباهی_پارت_203

مچ پامو چسبیدم روهام و هلنا هم اومدن صدای غیاث بلند شد
_بزار ببینم
پرهام اخمی کرد لازم نکرده ببینی.
هلنا گفت:پرهام چی داری میگی آقای دکتر میفهمن چی شده.
پرهام عصبی بلند شد
غیات کنارم نشست و پارچه شلوارم و بالا داد دست گرمش که به مچ پام
خوردحالم یه جوری شد.
خواستم پامو پس بکشم که که مچو گرفت
_جدی گفت:بزار ببینم چه بلایی سر پات اوردی.
پام رو بالا و پایین کرد و مچم رو فشار داد آخی گفتم و لبم و گزیدم.
سرش رو بلند کرد و خیره لبم شد.
کلافه سری تکون داد و از جاش بلند شد
_کمی ضرب دیده پاتو خیلی زمین نذارخوب میشه.
پرهام از زیر بازوم گرفت .
هلنا گفت:حالت خوبه ساینا
_نه 8 3
_نه؟
سری تکون دادم اوهوم گشنمه هلنا زد تو بازوم عوضی
خندیدم
غیاث جایی رو نشون داد اونجا بشینیم ساینا هم یکم استراحت کنه
رهام زیراندازو پهن کرد
با کمک پرهام لبه ی زیر انداز نشستم
رهام و هلنا صبحانه اماده کردن آینارم که چسبیده به غیاث نشسته بود
اما غیاث کمی عصبی به نظر میرسید ...
1 1 6_

romangram.com | @romangram_com