#احساس_اشتباهی_پارت_202

آیناز آویزون بازوی غیاث شد
گفت : _ ایشالا ما هم .
پرهام ابرویی بالا انداخت
گفت _ اه نامزد هستین ؟؟؟
غیاث تا دهن باز کرد 8 1
آیناز گفت _ قراره بشیم .
خنده ام گرفته بود .
رهام گفت _ بریم بالا صبحانه رو اونجا بخوریم .
و دستشو دور کمر هلنا حلقه کرد و زودتر از ما رفتن .
نگاهم رو بهشون دوختم و اهی کشیدم
که پرهام بازومو گرفت
گفت _بریم دختر خاله ی دختر دایی .
آیناز متعحب گفت _ این یعنی چی ؟؟؟
پرهام شونه ای بالا انداخت
_ منم آخر نفهمیدم ساینی چیه من میشه ؟!
غیاث با تمسخر گفت : _ دختر خاله ات هست دیگه .
پرهام پوزخندی زد
گفت _ ساینی رو ما از بچگی دختر دایی میشناختیم ......
1 1 5_
باهم هم قدم شدیم هوا کمی سرد بود بازوهامو بغل کردم.
دیگه مثل قبل شاد نبودم دلم فقط تنهایی میخواست نگاهم رو به جاده
سنگی روبه روم دوختم.
که پام پیچ خورد و جیغی زدم و نشستم . 8 2
پرهام کنارم نشست
_چی شده سانیا خوبی؟

romangram.com | @romangram_com