#احساس_اشتباهی_پارت_198

آیناز نفس زنان کنار غیاث نشست
-رو کردم سمت بابا
+بابا من و دخترعموم و پسرعمه هام میریم کوه
عمو پوزخندی زد
منظورشو از این پوزخند نفهمیدم اما توجهی نکردم
با لبخند گفتم
آینازم اگه بخواد میتونه بیاد
غیاث گفت
فردا با ماشین من میریم خیلی خوبه
خنده ای نا محسوس کردم
فردا روز خوبی میشد....
از جام بلند شدم
پس من میرم بخوابم صبح زود بیدار شم
شب بخیری گفتم و اومدم بالا اتاقم 7 6
برای هلی پیام فرستادم
روی تخت دراز کشیدم
دوباره یاد اینکه دیگه دختر نیستم افتادم باعث شد بغض کنم
چقدر درد داره که ندونی کی این بلا رو سرت آورده و از ترس ابروت
دنبالش و نگیری
اشکم رو پاک کردم
صبح با صدای زنگ گوشیم تند چشامو باز کردم
آبی به دست و صورتم زدم
مانتوی کوتاهی با شلوار لی پوشیدم
و کتونی و کوله ام رو برداشتم و یه دست به صورتم کشیدم از اتاق
بیرون اومدم

romangram.com | @romangram_com