#احساس_اشتباهی_پارت_194

بود ,
آیناز دستشو دور کمر غیاث حلقه کرده بود.
باهم وارد سالن شدن,
عمو نگاه خیره ای بهم انداخت ,
هول شدم و تند گفتم : سلام عمو!!!
سری تکون داد.
آیناز پشت چشمی نازک کرد , غیاث گفت : چطوری دختر عمو؟! 7 0
_ممنون خوبم
رفتم پیش بابا و روی مبل نشستم ,عمو رو به عمه کرد و
گفت:
چه عجب ماتورو دیدیم, اون شوهرت کجاست؟
+ رفته روسیه سری به خانوادش بزنه
بابا گفت: برای چی رفته وقتی دیگه پدر و مادرش نیستن؟!
عمه نگاه خیره ای به بابا انداخت و گفت: کاتیا قراره برگرده ایران،
-کاتیا....
از لرزش صدای بابا تعجب کردم, نگاهی بهش انداختم
انگار حالش خوب نبود,دستشو آروم گرفتم,
-باباحالت خوبه؟
دستمو فشرد: خوبم دخترم
صدای جیغ جیغ آیناز بلند شد: دایی من گشنمههه
عمه نگاهی بهش انداخت: آیناز چرا داد میزنی؟!
- غیاث موهای بور آینازو بهم ریخت و گفت:شکموو...
آتیه جون اومدو گفت: آقا غذا آماده ست ,میزو چیدم
-ممنون آتیه خانم 7 1
آیناز بلند شدو دست غیاث و کشید.

romangram.com | @romangram_com