#احساس_اشتباهی_پارت_193
پدر همراه زنی توی سالن نشسته بودن .
زن با دیدنم از جاش بلند شد ، اومد سمتم .
لبخندی زد گفت :
_ چقدر از دیدنت خوشحالم عزیزم .
لبخندی زدم
_ شما باید عمه ام باشید ؟؟
_ اره عزیزم اسمم گلنازه .
_ خوشبختم عمه جون .
صدای اون دختر افریته اش از پشت سرم بلند شد .
_ دایی جون پس غیاث کی میاد ؟؟؟
ابرویی بالا انداختم .
بابا خندید
_ انقدر عجول نباش زنگ زدم قرار شد با اشکان بیان .
دپرس شدم حس خوبی نسبت به عمو اشکان نداشتم . 6 9
با صدای آیفون پرید بالا
گفت : _ اومد اومد .
عمه وقتی نگاه متعجب منو دید خندید .......
پارت_1 09
عمه با خنده گفت : آیناز آروم تر چه خبره...
اما آیناز بی توجه به حرف عمه در سالن باز کرد.
همین جورز هاج و واج وسط سالن مونده بودم!!!
عمو وارد سالن شد,با دیدن عمو و اون سمت صورتش دوباره دلم یه جوری
شد.
بابا رفت سمت عمو وباهم احوال پرسی کردن,
صدای خنده غیاث و آیناز باهم یکی شده
romangram.com | @romangram_com