#احساس_اشتباهی_پارت_191
سری تکون داد
_ آره نقاشیه
_ اما عجیب نقاشیه واضح و حقیقه.
با دستش آروم زد روی دستم خوب تو چطوری دخترم؟؟
فهمیدم نمیخواد ادامه بده
_ خوبم
_ این مدت از زندگیت راضی بودی ؟
_ بله خیلی سری به نشانه ی خوشحالی تکان داد.
گفت : راستی عمه ات با دخترش قراره بیان اینجا
_ عمه ای من ؟ 6 6
_ اره دیگه ؛ خواهر من
اها چه خوب به سلامتی کی ؟
_ امشب برای شام قراره بیان
_ پس من برم آماده بشم.
_ برو دخترم،
از اتاق بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم تند یه دوش گرفتم .
تونیک زیر باسن با شلوار کوتاهی پوشیدم موهامو موس مو زدم تا حالت
بگیره کمی به صورتم رسیدم
بعد از زدن ادکلن از اتاق بیرون اومدم .
رفتم سمت آشپزخونه
آتیه جون در حال انجام کار بود
بوی غذا های خوشمزه اش تمام آشپز خونه رو برداشته بود.
_ به به چه بوی راه انداختی آتیه جوونم
آتیه جون با لبحند برگشت نگاهی بهم انداخت
_ گرسنته مادر ؟
romangram.com | @romangram_com