#احساس_اشتباهی_پارت_165
شیانا خان روی تخت دراز کشید خواستم از اتاق بیرون بیام که نگاهم به
نقاشی بزرگی روی دیوار افتاد.
لحظه ای مات نقاشی شدم.
دختری کنار جویباری داشت لباس می شست.
اما انگار لحظه ای سرش و بلند کرده باشه.
رنگ سبز آبی چشم هاش لحظه ای من و یاد چشم های یه نفر انداخت.
اما کی رو نمی دونستم.
انگار این رنگ چشم ها رو جایی دیده بودم....
89_ 3 0
دلم می خواست بپرسم این زن کیه اما می دونستم الان وقتش نیست.
آروم از اتاق خارج شدم. با دیدن خونه دوباره غم تو دلم نشست.
نمی تونستم با این وضعیت کنار بیام و راحت زندگی کنم حس افسردگی
بهم دست می داد.
رفتم سمت آشپزخونه.
آتیه مشغول درست کردن ناهار بود.
با دیدنم لبخندی زد:
_چیزی می خوای دخترم؟
روی میز ناهار خوری نشستم.
_آتیه خانم می تونم دکور خونه رو کمی تغییر بدم؟
_بده مدلش دخترم؟
سری تکون دادم.
نه... نه، اما یه جوریه انگار هیچ کسی تو این خونه نیست دلگیره، ببینم
آتیه جوونم شما چند ساله که اینجایی؟
_خوب من از زمان که آقا اومدن تهران اینجا هستم نزدیک به بیست و
خورده ایی سال میشه.
romangram.com | @romangram_com