#احساس_اشتباهی_پارت_164

با هم به طبقه بالا رفتیم.
اتاقی را نشونم داد.
_اینم اتاقت.
رفتم سمت اتاق، درشو باز کردم.
اتاق قشنگی بود، چرخیدم و تشکر کنم که دیدم دستشو به دیوار گرفته،
هول شدم.
چمدون گذاشتم زمین، رفتم سمتش
_حالتون خوبه؟
سرش بلند کرد، روی پیشونیش عرق سردی نشسته بود.
چشم هاش باز و بسته کرد به نشانه ی خوبم.
_اتاقتون کجاست؟ کمکتون کنم.
_با نفس بریده ای گفت:
_پایین
نمی تونستم تنها کمکش کنم داد زدم.
_آتیه خانم
_یواش دختر جوون 2 9
نگاهی بهش انداختم و لبخندی زدم
_باید عادت کنید من دختر آرومی نیستم.
لبخندی زد و سری تکون داد.
آتیه خانم سریع بالا اومد.
_چیزی شده؟
نگاهش که به شیانا خان افتاد گفت:
_آقا حالتون خوبه؟
راننده صدا کرد.
راننده شیانا خان رو تا اتاقش برد.

romangram.com | @romangram_com