#احساس_اشتباهی_پارت_163

نگاه کلی دوباره انداختم.
_خونتون اصلا مثل خونه ی یک آدم زنده نیست.
_لبخندی زد که حس کردم درد داره ، گفت:
_زن و بچه که نباشه زندگی میشه این.
با سر به خونه اشاره کرد. 2 7
دلم براش سوخت، حق داره بیچاره.
تصمیم گرفتم مدتی که اینجا هستم بهش خوش بگذره.
آتیه چای با شیرینی آورد.
مامان و بابا بعد از خوردن چای از جاشون بلند شدن.
بابا گفت:
_خوب آقای بختیاری ما از حضورتون مرخص میشیم، مواظب دختر گل ما
هم باشید.
شیانا خان خندید. گفت:
چشم، چشم.
مامان بوسیدم و بابا بغلم کرد.
بعد از خداحافظی رفتن.
بعد از رفتن بابا و مامان احساس معذب بودن کردم.
_
88_
همین طور ایستاده بودم که شیانا خان گفت:
_دوست داری اتاقت و ببینی؟
چمدونم برداشتم.
_بله دوست دارم. 2 8
+راحت باش دخترم درسته پدری نکردم اما من پدرتم.
سرمو پایین انداختم حرفی برای زدن نداشتم.

romangram.com | @romangram_com