#احساس_اشتباهی_پارت_156

_من دوست ندارم برم پیششون.
_دخترم اون مریضه شاید خیلی زیاد زنده نباشه. حق داره ببینتت برای
مدتی دخترم.
نگاهی به بابا انداختم. 1 7
_واقعا مریضه؟
بابا سری تکون داد.
_آره دخترم،خودم آزمایشش و دیدم
84_
_مریضیش چیه بابایی؟
_سرطان عزیز بابا، بزار حداقل دل اونم به دیدن و بودنت خوش باشه. تو
که همه زندگی مایی دخترم.
تو فکر رفتم.
_چی شد بابا؟ بهش بگم چند وقتی پیشش میری؟
شونه ای بالا انداختم.
_هرچی شما بگین.
بابا پیشونیمو بوسید و رفت تا مثلا ً به پدرم زنگ بزنه.
قرار شد فردا بیاد دنبالم، تا چند روزی برم خونه اش.
توی اتاقم بودم که صدای ایفون اومد.
بعد از چند دقیقه صدای عمو و زن عمو
از اتاق بیرون اومدم.
هلنا با دیدنم اومد سمتم.
_چه عجب عروس خانم افتخار دادین از این ورا. 1 8
هلنا محکم بغلم کرد.
_چته دیونه له کردی منو.
صدای هق هقش بلند شد.

romangram.com | @romangram_com