#احساس_اشتباهی_پارت_157

_هلنا من که نمرده ام اینطوری داری گریه می کنی.
_اما ساینی...
_درد و ساینی؛ حسودیت شده که من دو تا بابایی دارم تو نداری.
با مشت به بازوم زد و دماغش و کشید بالا.
_ایی حالم بهم خورد، رهام بیا این‌ زنت جمع کن، حالم و بد کرد.
شوهرم کرد آدم نشد.
_خاک تو سرت ساینی محبت هم به توی سنگ دل نیومده.
خندیدم و با عمو و زن عمو رو بوسی کردم.
عمو رو به بابا کرد.
_ساینا چند روز اونجا میره؟
بابا نگاهی بهم انداخت.
_برای مدتی میره نخواست بر میگرده.
اونم پدرشه و دوستش داره.
سرم و پایین انداختم. 1 9
بغض داشت خفه ام می کرد.
اما خندیدم.
دوباره صدای آیفون بلند شد.
_بابا چه خبره امشب که من خبر ندارم؟
سامان از جاش بلند شد.
_خبری نیست عزیزم دور همیم.
85_
هلنا به پهلوم زد.
_ساینی؟
_هوم
_درد هوم، بگو جونم

romangram.com | @romangram_com