#احساس_اشتباهی_پارت_155

سامان زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد.
نگاهم و به آسمون دوختم.
من هیچ وقت بی مهری و بی محبتی احساس نکردم.
هیچ وقت فکر نمی کردم و نخواهم کرد خانواده ام پدر و مادر خودم
نباشن.
مامان کمک عزیز کرد تا بلند بشه.
و باهم از بهشت زهرا اومدیم بیرون.
تا رسیدن به خونه نگاهم به خیابونایی که از بچگی توش بزرگ شده ام
چشم دوختم.
چند روزی می شد که سر کار نرفته بودم و همه اش خونه بودم.
فکرم مشغول بود، 1 6
توی خودم بودم که بابا کنارم نشست.
_دختر بابا چطوره؟
لبخندی زدم.
_خوبم بابا جون، چیزی می خواین بگین؟
بابا دست دست کرد گفت:
_فکراتو کردی؟
_راجب چی؟
_این که پیش پدرت بری.
دل گیر چشم از بابا گرفتم گفتم:
_شما دیگه دوستم ندارین؟
کشیده شدم تو بغلش.
_این چه حرفیه بابایی، تو عزیز دل بابایی هستی
درسته دخترم هرچند اون بد کرده اما اونم پدرته و فقط به وصیت مادرت
گوش کرده.

romangram.com | @romangram_com