#احساس_اشتباهی_پارت_153

وقتی دید چشمام و باز کردم لبخندی زد.
_پاشو دخترم صبح شده.
82_
از جام بلند شدم.
آبی به دست و صورتم زدم.
چند وقت می شد که از هلنا خبری نداشتم.
آهی کشیدم و سر سفره صبحانه نشستم. 1 3
_عزیز امروز میریم؟
_میریم دخترم اول صبحانتو بخور.
اشتها نداشتم اما بخاطر مامان و عزیز چند لقمه ای خوردم.
بابا رفته بود مغازه.
از جام بلند شدم تا برم آماده بشم.
بعد از آماده شدن از اتاق بیرون اومدم، مامان و عزیز هم حاضر شده
بودند.
صدای زنگ خونه بلند شد.
مامان گفت:
_برو در باز کن حتما سامان هست.
کفشام و پام کردم و رفتم سمت در، در و باز کردم.
سامان با دیدنم لبخندی زد.
_آماده این؟
_آره
عزیز و مامان هم اومدن، سوار ماشین شدیم.
بعد از بیست دقیقه سامان ماشین و کنار بهشت زهرا نگه داشت.
از ماشین پیاده شدم.
نگاهی به درخت های تنومند و بلند اطراف انداختم. 1 4

romangram.com | @romangram_com