#احساس_اشتباهی_پارت_152

_این مریم هست مادرته که یک ماه قبل از اینکه برای همیشه ناپدید بشه.
رفته بودیم عکاس خونه و اونجا انداخت.
آهی کشید.
_نمی دونم چرا هیچ وقت برنگشت. نیومد که بگه کسی و دوست داره.
این مرد دیدی دو برابر مریم من سن داره.
نگاهم خیره ی عکس مادری شد که هیچ وقت ندیده بودمش، طعم
آغوششو نچشیدم، صداشو نشنیدم.
کشیده شدم بغل گرم مامان، کنار گوشمو بوسید
_دخترم هیچ وقت نذاشتم حسرت بی مادری بچشی،نمی دونم که چقدر
موفق شدم.
هق زدم
_تو مادرمی مادر من ، دوست دارم خیلی
_فدای تو بشم.
اشکام و پاک کردم. 1 2
_شما می دونید کجا خاکش کردن؟
عزیز سری تکون داد به معنی آره.
_فردا بریم.
_بریم عزیزم
شب و خونه عزیز موندیم.
ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما خواب به چشمام نمی اومد.
باورش برام سخت بود که تو این مدت مادری داشتم و پدری دارم.
به پهلو شدم چطور می تونم برا مدتی از خانواده ام دور باشم و نبینمشون،
امکان نداره.
سری تکون دادم و چشم هام و بستم.
صبح با نوازش دستای مامان چشمام و باز کردم.

romangram.com | @romangram_com