#احساس_عجیب_پارت_98

رايان اونو پيرمرد خيکي رو سر يه ميز برد و به يکي از خدمتکارا يه چيزي گفت که اونم با عجله رفت خلاصه که نشوندشون شيرشونم داد آروقشونم گرفت ولي هنوز داشت فک ميزد نگاهمو ازش گرفتم و به سمت جايگاه عروس داماد رفتم محيا با ديدنم از جا بلند شد

بغلش کردم و گفتم

-خيلي خوشحالم که اين شبو ميبيني



از بغلم اومد بيرون لبخندي زد و گفت

-مرسي ...اميدوارم خيلي زود تو هم اين حسو تجربه کني



خواستم جواب بدم که دست بزرگ و مردونه اي دستمو در بر گرفت و گفت





-خيلي زودتر از اونچه که فکرشو بکنيد اين حسو تجربه ميکنه

برگشتم ..همونطوري که حدس ميزدم ميثم بود .

حرفش باعث شد جلوي روهان از خجالت سرخ بشم

محيا هم با چشمهاي گرد شده ميثمو نگاه ميکرد

صورتشو برگردوند و با لبخند نگاهم کرد ...

با چشمام براش خط و نشون کشيدم ...

بيخيال لبخند ديگه اي زد و در کمال آرامش با روهان دست داد و خوش و بش کرد سعي کردم دستمو از دستش در بيارم اما هرچي من تقلا ميکردم اون بيشتر از قبل دستمو فشار ميداد رسما حس ميکردم استخوناي دستمو داره ميشکنه

محيا زير گوشم گفت

-اين چشه ؟!

با عصبانيت شونه اي بالا انداختم ميخواستم هر چه زودتر از اونجا فرار کنم پس کادو ها شونو دادم بهشون يه دستبند واس مهيا و يه ساعتم واسه روهان ميثمم دوتا سکه کادو داد

همون موقع رايان اومد

ميثمو فراموش کردم و زل زدم به رايان ...

نگاه بي تفاوتي به ميثم انداخت

اما ميثم يه جوري رايانو نگاه ميکرد انگار که دشمن خونيشه


romangram.com | @romangram_com