#احساس_عجیب_پارت_96
لبخندي از سر رضايت زدم ...
لباس خيلي بهم ميومد ...مخصوصا جاي کمرش که تنگ بود و کمرمو باريک تر نشون ميداد
آرايشگر همه ي موهامو جمع کرده بود و تاج آبي رنگمم زده بود به موهام ...
آرايش کمرنگي روي صورتم خود نمايي ميکرد ...
لبهامو که حالا آغشته به رژ نارنجي رنگي بود روي هم فشوردم ...نفس عميقي کشيدم و از اتاق خارج شدم ..
نگاهمو بين مهمونا چرخوندم و خيلي زود تونستم بچه هاي دانشگاهمونو ببينم ...
به سمتشون رفتم
پوريا پشتش به من بود و با هيجان داشت به بچه ها يه چيزي ميگفت
آروم آروم بهش نزديک شدم و چشماشو گرفتم
بچه ها همه متوجه من شدن ولي چون همشون پايه بودن حرفي نزدن ...
مهران يکي از بچه هاي کلاسمون با لحن مسخره اي گفت
-يا خدا پوريا اين غول تشن کيه اومده خر تو چسبيده
يکي از دختراي کلاسمون به اسم نازي با مهران همکاري کرد و گفت
-ايشششش چه دوستايي داري پوريا خجالت بکش
يکي ديگه از دختراي کلاس گفت
- بچه ها من که گرخيدم پوريا تو هم آدم شو اين چه جور دوستيه ديگه
خصمانه به تک تکشون نگاه کردم
هي هيچي نميگم ببين چه چيزا بار منه بدبخت ميکنن پوريا بدبخت هنگ کرده بود و سيخ سر جاش نشسته بود دستشو بالا آورد و دستمو لمس کرد وقتي دستش به انگشترم خورد بلند گفت
-سااااارا کورم کردي از بس فشار دادي چشمامو ول کن تا بهت نشون بدم
چشماشو ول کردم و صاف سر جام ايستادم پوريا بعد از اينکه يه کم چشماشو باز و بسته کرد يهو برگشت و خواست چن تا فوش آبدار بده که با ديدن من هنگ کرد خنگول رو به بچه ها گفت
-....بچه ها اين همون سارا اوسکله ي خودمونه؟ چه هلو بوده ما نميدونستيم
رو کرد به من و ادامه داد
-بلااا رو نکرده بودي وگرنه خودم زودتر ميگرفتمت از ترشيدگي در بياي
romangram.com | @romangram_com