#احساس_عجیب_پارت_95

وسط راه سرشو برگردوند يه نگاهي به من کرد که من سريع رومو کردم سمت ديواريعني من حواسم به شما نبوده

ولي تا رايان برگشت سمت دختره دوباره زوم کردم روشون

دستي لابلاي موهاي مجعدش کشيد و کلافه گفت

-آره بهت مياد حالا زودتر درش بيار عجله دارم بايد بريم

دختره بالب و لوچه آويزون در اتاق پرو و بست تا لباسشو عوض کنه

برگشتم سمت فروشندهه

يه کم ديگه راجع به دوخت و پارچه و طرح لباس فک زد منم بي حوصله فقط کله تکون ميدادم حالا انگار ما هيچي حاليمون نيست

بعد پنج دقيقه بالاخره بيخيال شد و رفت به طرف صندوق رفتم طاها و پري همونجاايستاده بودن و با صاحب مزون حرف ميزدن

به سمتشون رفتم و با اون خانومه

سلام و احوالپرسي کردم و ازش خواستم تا کفش همرنگ لباسمو بده که

اونم چند جفت بهم نشون داد و منم يه پاشنه ده سانتي جلو باز انتخاب کردم و يه تاج با گلاي آبي هم خريدم خيرات سرم بزنم به موهام طاها خيلي اسرار کرد که پولو حساب کنه اما من به هيچ عنوان راضي نشدم کم پولي که نبود بالاخره نميشد اون حساب کنه کارت بانکي امو دادم دست خانومه

رسيدو که بهم داد با لب و لوچه اي آويزون بهش نگاه کردم

خدايا پول از جيبم کم نميکني نميکني يهويي ميگيري بخنديم

با صاحب مزون خداحافظي کرديم و

از مزون خارج شديم و من خداروشکر با رايان روبرو نشدم اونشب اتفاق خاص ديگه اي نيوفتاد با پري و طاها شامو بيرون خورديم و من دلي ازعذا در آوردم و آخر شب هم راهي خونه شديم و من همانند جنازه خرناس کشون لباس عوض کردمو مسواک زدم و رفتم اون دنياا





نگاهمو دور سالن چرخوندم

جمعيت مهمونا خيلي زياد بود .

محيا که فاميل زيادي نداشت...روهانم همينطور ...پس اين آدما کين ؟نکنه من اشتباه اومدم ؟

ولي نه آدرس همينجا بود ...

دستي به پيشونيم کشيدم و به سمت اتاق پرو رفتم ...

مانتو و شالمو در آوردم و گذاشتم يه گوشه ..

کيف دستي سفيدمو برداشتم و به بار ديگه خودمو توي آيينه نگاه کردم ...


romangram.com | @romangram_com