#احساس_عجیب_پارت_91

خصمانه نگاهش کردم

-خيلي بيشعوري همه داداش دارن من عن دارم

تک خنده اي کرد و گفت

طاها:از خداتم باشه داداشي به اين باحالي داشته باشه

خواستم جوابشو بدم که نگام به پري افتاد

فقط اسمشو شنيده بودم اونم از زبون طاها

نميشد بگي نامزدن اماچيزي از نامزدها کم نداشتن طاها ديوانه وار عاشق پري بود

نگاهي بهش کردم الهييي چه ملوسعع يه دختر ريزه ميزه با چشم و ابروي مشکي که چتري هاشو ريخته بود تو صورتش يه کمي هم سبزه بود در کل نايس بود و بهش ميخورد هيجده باشه

رفتم جلو و دستمو دراز کردم طرفش لبخند خجلي زد و باهام دست داد



با لحن شادي گفتم

-جووونم زن داداش چمطولي ملوووسک طاها ؟!??

بيشتر خجالت کشيد و گفت

-ممنون عزيزم خيلي دوست داشتم باهات آشنا بشم

خواستم بازم هندونه بذارم زير بغلش که روهان گفت

-خوب ديگه بحث خانوادگيه من شرو کم ميکنم

زير لب گفتم

-بهتر

پري که شنيد ريز ريز خنديد

فوري حرفمو اصلاح کردم رو به روهان باچاپلوسي گ



گفتم:

-وووويي روهي جوون مهي فدات بشه تو هم الان عضوي از خانواده ي مايي موش بشي توپسر که هنوز رودربايستي داري

خنديد و گفت


romangram.com | @romangram_com