#احساس_عجیب_پارت_89

-نميدونم همون که مزون داره ....

طاها:خوب آره

-ميشه بياي يه سر بريم پيشش پس فردا نامزدي محياست و من هنوز لباس ندارم .....





طاها:اي جااااانم بگردم خوب ببين ما الان با پري اومديم بيروم يه کم دور شديم ولي الان دور ميزنم ميام دنبالت که بريم

بدون رودروايستي گفتم

- جونم زن داداش خوب زود بيا منتظرم نذار.... سر راهتم يکم هله هوله بخر تو راه با پري بخوريم حال کنيم .

خنده اي کرد و گفت

طاها:خيلي رو داري تو دختر چشم امر ديگه اي نداريد ؟؟؟

-نه ديگه اودافظ ...

-فعلا

گوشيو قطع کردم و دوباره ولو شدم رو تخت

بعد سه ربع بالاخره طاها تک زد که برم پايين ...

لباسامو در نياورده بودم ...تصميم داشتم با همونا برم رفتم جلوي آينه مانتو بلند قرمز تا مچ پام ساپورت مشکي و با مقنعه موهامو کج ريختم تو صورتم و تتد تند يه رژ قرمز کم رنگ زدم ...دلم نميخواست جلوي زن داداش آينده مثل دگوري ها عجق وجق ديده بشم شيشه عطرمو رو خوردم خالي کردم ...

کيف کوچولويه دستي امو هم برداشتمو بعد انداختن گوشيم تو کيف به سمت در رفتم

دم در طاها و پري توي ماشين نشسته بودن...

چشمامو ريز کردم و بهشون نگاه کردم



پري سرشو گذاشته بود رو بازوي طاها و نميدونم داشت بهش چي ميگفت

لبخند شيطاني زدم

سعي کردم صداي تق تق کفشامو خفه کنم آهسته آهسته به سمت ماشين رفتم خدارو شکر شيشه سمت طاها باز بود ولي چون سر جفتشون پايين بود و تو دنياي خودشون غرق بودن متوجه من نشدن

خوووب حالا چه کخي بريزم ؟؟




romangram.com | @romangram_com