#احساس_عجیب_پارت_88

کفشامو از پام کندم و درو به آرومي باز کردم ..

ابروهام پريد بالا ...

کسي پشت در نبود ؟نکنه خونمون جن پيدا کرده ؟خواستم درو ببندم که متوجه ي کوله ام شدم که پشت در گذاشته شده ...

خصمانه به کوله نگاه کردم ...پس اين رايان متجاوز گر به عقلش رسيده کوله امو بده ...

کوله رو برداشتم و درو محکم بستم ...

وارد پذيرايي شدم ..سرسري با بابام سلامي کردم و رفتم توي اتاقم ...

بعد از اينکه کلي توي نت براي خودم چرخيدم ...بالاخره دل از گوشي کندمو خوابيدم ...

*

باعصبانيت مقنعه امو از سرم در آوردم و خودمو ولو کردم روي تخت

ساعت هفته شبه و پس فردا نامزديه محياست و من هنوز نميدونم بايد چي بپوشم

از صبح تا به همين الان با حديث توي خيابونو ميچرخيدييم ولي جز اعصاب خوردي هيچي نصيب من نشد ....

پوست لبمو با دندون کندم و مشغول فکر کردن شدم

يهو فکري تو سرم جرقه زد ...





طاها ....



بدون مکث گوشيمو برداشتم و زنگ زدم بهش با چهارمين بوق جواب داد ...

-جوووووووونم عزيزم

نيشم شل شد

سلام طاها جوووون

طاها:اين طور که فهميدم يه چيزي ميخواي خوب بگو ....

-خوب آره ميگم مامان دوستت بود گفتي يه مزون خيلي بزرگ و شيک داره

طاها:مامان عليو ميگي ؟؟


romangram.com | @romangram_com