#احساس_عجیب_پارت_87

مسلم کله اشو آورد بينمون و گفت

-چي دارين ميگين بهم ؟!خو به منم بگين

چرخيدم و بهش نگاه کردم

-به درد زير دوسال نميخورد

چپ چپ نگاهم کرد و گفت

-اداي مامان بزرگا رو در نيار سارا به اون نيم وجب قدت نمياد ...

اخمامو کشيدم توي هم و گفتم

-راستي ميگي ...در مقابل بشکه اي مثل تو من خيلي کوچولويم ...

باز تو به اين هيکل رو فرم ما گفتي بشکه ؟

دهن باز کردم جوابشو بدم که صداي دست و هورا بلند شد ...فهميدم گارسون کيکو آورده

صاف نشستم و منم مشغول خوندن شعر تولدت مبارک شدم ...

سپيده با ذوق شمعارو فوت کرد و کيکو بريد

بعد از اينکه هممون از اون کيک خوشمزه خورديم عزم رفتن کرديم ...

باز هم طاها من رو رسوند خونه ...ساعت حدوداي هفت شده بود و هوا تاريک شده بود

ماشينو که جلوي خونه نگه داشت گفتم

-ممنونم طاها ...نمياي شامو مهمون ما باشي ؟

لبخندي زد دماغمو کشيد و گفت

-نه وروجک تو برو من کار دارم ...

سرمو تکون دادم

-باوشه...مرسي از اينکه منو رسوندي ...خداحافظ

خداحافظ عزيزم

از ماشين پياده شدم ..زنگو زدم ..طولي نکشيد که در باز شد ..خداروشکر کردم از اينکه بابام اومده بود ...

حياطو طي کردم..مثل هميشه کليد روي در بود درو باز کردم و رفتم داخل ..درو پشت سرم بستم ..مشغول باز کردن بند کفشم بودم که چند تقه به در خورد ...

صاف ايستادم ...يعني کي ميتونست باشه ؟


romangram.com | @romangram_com