#احساس_عجیب_پارت_86

با فنجون قهوه اش بازي ميکرد و عميقا توي فکر بود نگاهم به صندلي خالي کنارش افتاد

از جا بلند شدم ميزو دور زدم و کنار آرمان نشستم ...حتي متوجه ي حضورمم نشد

لبخند تلخي زدم و گفتم

-هنوزم داري به مرواريد فکر ميکني ؟

کمي تو جاش جابه شد ...بهم نگاه کرد ...روي صورتم مکثي کرد و با صداي آرومي گفت

-دارم سعي ميکنم فراموش کنم



با دلسوزي نگاهش کردمو گفتم

-بعد دوسال ....ميثم ارزش نداشت فراموشش کردم .... مرواريد هم ارزش نداشت ...فکر نميکني لايقش باشه بعد دوسال از گوشه ذهنتم نگذره....



کله اي تکون داد نگاه عميقي بهم انداخت و گفت



-من عاشق مرواريد بودم ...اما تو عاشق ميثم نبودي ...که اگه بودي الان اينو به من نميگفتي .

سکوت کردم و

به فکر فرو رفتم ...عاشقش نبودم ؟!فکر ميکنم بودم ...مگه عشق چيه جز دوست داشتن ...



با صداي آرومي گفتم



-من خيلي دوسش داشتم ....

لبخند تلخي زد

آرمان:دوستش داشتي ...درسته اما سارا عاشقش نبودي ...عشق فراموش نميشه ....حتي اگه دوستت نداشته باشه ...در حقت ظلم کنه بازم عاشقشي ....عشق دوست داشتن ساده نيست ...من خيليا رو قبل مرواريد دوست داشتم ...اما فقط عاشق اون شدم

فقط اون ...برام راحت نيست فراموش کردنش هر بار که يادم ميوفته چيکار باهام کرد قلبم درد ميگيره ...منو درک ميکني ...چون همين بلا رو ميثم سر تو آورد چقدر ساده بوديم که نفهميديم عاشق هم شدن ....



لبخند غمگيني زدم ...دوست نداشتم به گذشته ها فکر کنم ...دلم ميخواست آرمان هم فکر نکنه ..فراموش کنه ....ولي ظاهرا حق با اون بود اون عاشق مرواريد بود و من ....شايد فقط ميثمو دوست داشتم


romangram.com | @romangram_com