#احساس_عجیب_پارت_85

کمي فکر کردم ..من حتي يه گوشيه ام نداشتم ...پرسيدم

-طاها عمو اينا هم هستن ؟

سرشو به علامت منفي تکون داد

-نه مثل هرسال فقط جووناي فاميلن با چند تا از دوستاي سپيده

چه بهترررر ...پس بزن بريم ..

سکوت کرد...سوار ماشين شديم و طاها ماشينو به حرکت درآورد

طولي نکشيد که رسيديم ...ماشينو جلوي کافي شاپ پارک کرد و پياده شديم ...

يه کافي شاپ بزرگ چوبي با يه فضاي شاعرانه که شده بود مکان موردعلاقه ي سپيده ..

در کافي شاپو باز کرديم ...اول من وارد شدم بعد طاها...موزيک ملايمي پخش ميشد ...چشم چرخوندم تموم بچه ها سر يه ميز نشسته بودن ...به سمتشون رفتم ...آرمانو با اينکه پشتش به من بود تشخيص دادم ..سرمو بردم کنار گوشش و گفتم

-چطوري دکي ؟

برگشت سمتم...لبخند گشادي زدم ...لبخندي زد ..صاف ايستادم ...تموم بچه ها از جاشون بلند شدن ...با تک تک شون خوش و بشي کردم ...

اول از همه آرمان ...روانشناس بود بيستو هشت ساله با قدي فوق العاده بلند و هيکل ورزيده و چهره اي جذاب ...

نفر بعدي آرين بود برادر کوچيک تره آرمان که ميتونم بگم قدش از آرمانم بلند تر بود ...اين ادبيات ميخوند ...چهره و هيکلش نسبت به آرمان معمولي تر بود ...

آرمان و ارين دوتا پسراي عموي بزرگم بودن ...

نفر بعدي مسلم بود ...مسلم مدير باشگاه ورزشکاري بود ...هيکلش انقدر گنده بود که من بهش ميگفتم مسي بشکه ...خيليم شوخ و مسخره بود ...

و اما ستاره ي امشب سپيده ...بيستو شيش ساله معماري خونده و مجرده

تک خواهر مسلمه و هردوشون بچه هاي عموي کوچيکمن.

و اما آخرين نفر خواهر عزيزتر از جانم آنديا ...اينم بيستو شش ساله ...و مترجم زبانه ...برعکس من که فقط helloبلدم آنديا مسلط به زبان انگليسيه

و زيباييش خيلي آدمو تحت تاثير قرار ميده ..موهاي قهوه اي سوخته ...لبهاي غنچه اي ..چشمهاشم که مثل من آبي بود ..قد بلند...با يه استايل بي نظير ...ظاهر عجيب غريبي نداشت ..تنها عضو مصنوعي صورتش دماغ عمل کردش بود و بس

بعد از اينکه با تموم بچه ها خوش و بشي کرديم ...نشستيم ...من بين سپيده و آنديا نشستم و مشغول حرف زدن با سپيده شدم .

بعد يه ربع صحبتام با سپيده تقريبا ته کشيده بود .

چشمهام بين بچه ها در نوسان بود تا رسيدبه آرمان .نگاهم روش ثابت موند






romangram.com | @romangram_com