#احساس_عجیب_پارت_84

با دست خاک روي مانتومو تکون دادم و گفتم

-حالا کجا دعوتيم ...

تولد سپيده ...

پوفي کردم

-شد يه سال اين از خير تولد گرفتن بگذره

لبخند مهربوني زد دستاشو از هم باز کرد و گفت

-سپيده رو بيخيال شو چغندر من بيا بغلم که حسابي دلم برات تنگ شده ...

با ذوق پريدم بغلش و اونم محکم بغلم کرد وقتي بوي عطرش به دماغم خورد خنده ام گرفت از وقتي يادمه همين عطرو ميزد و جالبيش اينجا بود که منم وقتي بغلش ميکردم بوي عطرش تا چند وقت رو لباسم ميموند هرچي هم بهش گفتم مارک عطرتوبگو من برم زنونه اشو بخرم خسيس خان نگفت....

با آرومي منو از خودش جدا کرد با ديدن صورتم اخمي کردو گفت ....

-صورتت چي شده ؟؟؟

هول شدم ...گفتم

-ام چيزه صورتم چيشده مگه؟؟؟ آهان خوردم به در

اخمش غليظ تر شدو گفت

-تو که بلد نيستي دروغ بگي واسه چي خودتو ضايع ميکني نکنه بابا....

پريدم وسط حرفش و گفتم

-نه نه نه بابام هيچکاري نکرده بي احتياطي خودم بود

-اما اين ...

پريدم وسط حرفش

-خواهش ميکنم طاها چيز مهمي نيست

چشم غره اي بهم رفت و چيزي نگفت

نگاهي به مانتو شلوار ساده ام کردم و گفتم

-من با اينا برم تولد ؟

با بيخيالي گفت

-تولدش همون کافي شاپه هرساله ...مانتوت هم خيلي بهت مياد ...


romangram.com | @romangram_com