#احساس_عجیب_پارت_83

پشت بندشم صداي مواظب باش بلندي به گوشم رسيد ..





مرزي تا افتادن نداشتم ولي

خداروشکر تونستم به موقع تعادل خودمو حفظ کنم با عصبانيت برگشتم ببينم خرمگس کيه..

ولي با ديدن طاها تمام عصبانيتم خوابيد و لبخندي گشادي زدم

با نگراني گفت

طاها:تو که منو کشتي از ترس آخه دختر تو اون بالا چيکار ميکني نميگي ميوفتي يه وقت دستو پات ميشکنه ....

لبخندي به اين نگراني اش زدم ...

خدا ميدونه اين پسر چقدر واسم عزيز بود طاها داداش من بود يعني داداش ناتني

بابامون يکي بود ولي مامانامون يکي نبودن

يه خواهر دوقلو هم داشت که من زياد باهاش صميمي نبودم دختر بدي نبود فقط آب زير کاه و دو رو بود اسمشم طاهره بود ولي کسي حق نداشت به اين اسم صداش کنه چون اسمشو عوض کرده بودن و گذاشته بود آنديا(آنديا نام زن اردشير ساساني )

صداش دوباره بلند شد

طاها :هي خانوم شنا بلدي غرق نشي يه موقع ...

هيجانمو بروز دادم

-طــــــاهاتو اينجا چيکار ميکني ؟؟؟

طاها:ناراحتي برم ؟؟؟تو خودت اون بالا چيکار ميکني ؟؟؟

-نه ديوونه خيلي هم خوشحالم کوله امو پيش دوستم جا گذاشتم کليدم توش بود ميخواستم از رو در برم...

خيله خوب با احتياط بيا پايين ...

مخالفت کردم

-نه ديگه تا اينجا که اومدم از اينجا به بعدشم ميرم

با عصبانيت ساختگي گفت

-لازم نکرده بيا پايين دعوتيم ...ميريم اونجا ...

سرمو تکون دادم ...همونطوري که رفته بودم بالا اومدم پايين ...


romangram.com | @romangram_com