#احساس_عجیب_پارت_82

قطره اشکي از چشمش چکيد منو به شدت کشيد توي بغلش و با گريه گفت

-منو ببخش ...عمر ميثم ...نفس من منو ببخش

دلم براش سوخت ...خواستم دستمو دورش حلقه کنم که باز ياد کاري که باهام کرد افتادم اخمام رفت توي هم همونطوري که توي بغلش بودم گفتم



-من عشقمو همون روزا خاک کردم من دختري نبودم که به خاطر خيانت تو خودمووببازم ....دلم شکست ...ناراحت شدم....اما فراموشت کردم ...گذشته ها برام شده خاطره همين ..



ازش فاصله گرفتم ...

بازوهامو گرفت ...تکون خفيفي بهم داد و گفت

-کاري ميکنم دوباره عاشقم بشي خيلي بيشتر از قبل ...فقط يه فرصت بهم بده ..دنيا رو به پات ميريزم ...سارا ...فقط نگو که ديگه هيچ حسي بهم نداري ...

اخمامو کشيدم توي هم ..چرا دست از سرم برنميداشت ...

خواهش ميکنم بس کن ميثم ...داري هم خودتو عذاب ميدي هم منو ...حرف من همونه ولي تو با اسرار بيجات خودتو اميدوار ميکني و منم تحت فشار ميذاري



به تک تک اجزاي صورتم نگاه کرد نفسشو آه مانند داد بيرونو گفت

-باشه ...امروز اعصابت به هم ريخته است ...قبول دارم ...ديگه هيچي نميگم ...البته ....فقط امروز

صاف نشستم و کلافه دستي به پيشونيم کشيدم ...

ديگه گفتن هر حرفي ديوونگي بود ...موهامو که باز شده بود با کليپس بستم و مقنعه امو روي سرم مرتب کردم

ميثمم بعد از کمي مکث ماشينو به حرکت دراورد ...

تموم طول راه به سکوت سپري شد ...

وقتي رسيديم مثل دفعه ي قبل بي هيچ حرفي پياده شدم و ميثمم نيم نگاهي بهم ننداخت و رفت ...

تا رسيدم جلوي در يادم اومد که کوله ام توي ماشين رايان جا مونده و من نه کليد دارم نه گوشي زدم به پيشونيم و با حرص سنگ جلوي پامو شوت کردم...

محيا هم نيست تا حداقل برم خونه ي اونا ...

نگاهي به چپ و راستم انداختم کسي نبود چاره اي جز اينکه از ديوار برم بالا

خدايي ارتفاع ديوارشم کم نبود پامو گذاشتم رو درو رفتم بالا دستم ک به حفاظا رسيد خودمو کشيدم بالا

خوب حالا چه طوري از بين اين حفاظ ها رد بشم يه نگاه به اطرافم انداختم خوب آخرين حفاظ کنده شده بود از هيچي بهتر بود ميتونستم ازش رد بشم داشتم با احتياط در حالي که چهار چنگولي حفاظا رو چسبيده بودم به همون سمت ميرفتم که با صداي کسي که با تعجب صدام ميزد دستم شل شد


romangram.com | @romangram_com