#احساس_عجیب_پارت_80

ميثم....

آخ که چقدر به خودش مديونم کرد اگه نبود اگه نميومد حتي تصور اينکه چه بلايي ممکن بود به سرم بياد هم وحشتناکه

طاقتم تموم شد دستمو گذاشتم رو شونش باصداي مظلومي گفتم

-ميثم

سرشو بلند کرد چشماش سرخ سرخ بود جا به جاي صورتش قرمز و کبود شده بود يه جايي رو گونش هم خون ميومد فکر کنم انگشتر رايان اينجوريش کرده بود

با خجالت گفتم

-ميثم بين ....بين منو رايان...

پريد وسط حرفم و با اخمهاي درهم گفت

-کافيه نميخواد چيزيو به من توضيح بدي



ولي بايد بشنوي اون ...اونو داداشش طبقه بالاي خونه ي مارو اجاره کردن



چنان سرشو برگردوند سمتم که گفتم گردنش رگ به رگ شد با اين حال ادامه دادم

-من چون دانشگام دير شده بود ازش خواستم منو برسونه من...من فکر نميکردم برادر روهان همچين کاري و بخواد با من بکنه

با تعجب گفت

-برادر روهان

کله اي تکون دادم و گفتم

-آره رايان داداش روهانه





چيزي نگفت و خيره شد به روبروش ...

نميدونم چند دقيقه به سکوت گذشت ..فقط ميدونم حوصله ام سر رفته بود و همش تو جام وول ميخوردم

بعد چند دقيقه برگشت سمتم

چشماش دنيايي از غم بود ...زل زد توي چشمهام و با لحن خسته اي گفت .


romangram.com | @romangram_com