#احساس_عجیب_پارت_79

مشت هاي محکمي که حواله صورت جفتشون ميشد

تا حالا ميثمو اين شکلي نديده بودم اصن انگار اون ميثم آروم نبود طوري قيافش خشن شده بود که من ازش ترسيدم

رايان هم که تازگي نداشت ...هميشه ي خدا اخم داشت و خشن بود

ديدم اگه همينطور پيش بره همديگرو ميکشن پس ناچارا داد کشيدم

-بــــــــس کنين

بي توجه به داد من با هم دعوا ميکردن...

رفتم وسطشون تا از هم جداشون کنم ولي مشت ميثم صاف خورد تو صورتم که باعث شد آخي از ته دل بگم

ترسيده فاصله اشو باهام کم کرد

ميثم:الهي بميرم سارا چيشد

باصداي گرفته اي گفتم

-چيزي نشد فقط لطفا تمومش کنين

ميثم که انگار دعوا يادش رفته بود دستم منو از رو صورتم برداشت

-ببينمت الهي دستم بشکنه

گفتم که چيزي نشده فقط بريم از اين جا

ميثم رو کرد به رايان و گفت

-يه بار ديگه دورو برت ببينمش بدبختت ميکنم

رايان خونسرد پوزخندي زد و گفت

-برو اول يه نسبتي باهاش پيدا کن



ميثم خواست چيزي بگه که من زودتر رو به ميثم گفتم

-خواهش ميکنم ميثم بريم

ميثم چشم غره اي به سمت رايان کرد و دست منو گرفت به سمت ماشينش که بيرون اون کوچه لعنتي پارک بود برد

****

تو ماشين نشسته بوديم ميثم بي توجه به من سرشو گذاشته بود روي فرمون منم که نصف صورتم بي حس شده بود تو آينه به خودم نگاه کردم بدجوري قرمز شده بود مطمئنم کبود ميشه ولي حتي جرعت نداشتم به ميثم بگم


romangram.com | @romangram_com