#احساس_عجیب_پارت_78
خودم به خودم صد آفرين گفتم جلدي از ماشين پريدم پايين و تو اون کوچه خلوت که سگ پر نميزد شروع کردم به دويدن صداي پاي رايان و ميشنيدم که هر لحظه داره بهم نزديک ميشه و در آخر کشيدن مقنعه ام به دست رايان مساوي شد با جيغ بلند بالاي من
-ولــــــــــم ?ــــــــــــــــــــن
بازوي ظريفم اسير دستهاي مردونش شد ...
محکم کشيدم که سرم صاف برخورد کرد توي سينه ي سفت و ستبرش و بوي عطر تلخش مشاممو پر کرد
بازومو محکم فشار داد و کشون کشون منو به سمت ماشينش برد تقلا کردم بازو مو از دستش در بيارم ولي زورش خيلي زياد بود
خواستم جيغ بلندي بکشم تا همه بيان که صداي داد فوق العاده بلندي که زيادي آشنا به نظر ميرسيد باعث شد جفتمون پشت سرمونو نگاه کنيم ...
-ميـــــــــــکشمت ?ثافــــــــت
تا به خودم بيام مشت محکمي از طرف ميثم نثار رايان شد که باعث شد رايان بازومو ول کنه
با خوشحالي به فرشته نجاتم نگاه کردم واقعا باورم نميشد ميثم مارو تعقيب کرده باشه کلي تو دلم خدارو شکر کردم ولي با دادي که ميثم زد مات و مبهوت به دعواشون نگاه کردم
ميثم:ميخواستـــــي چه غلطي بکني هــــــان
ومشتشو برد بالا تا دوباره فرود بياره روي صورت رايان ...اما رايان مشتشو توي هوا گرفت و دستشو پيچوند و اينبار مشت رايان بود که صورت ميثمو نشونه ميگرفت ميثم چند قدم رفت عقب و دستي به گوشه ي لبش کشيد
رايان با اخم هاي در هم داد زد
-به تو چه ....تو که گورتو گم کرده بودي تمام اون تهديدات همينقدر بود
ميثم:گورمو گم کنم که هر بلايي خواستي سر اين دختره نادون بياري ؟؟
حرفشو تموم کرد و يورش برد سمت رايان و باز
romangram.com | @romangram_com