#احساس_عجیب_پارت_77
-ولي تو نميتوني اينکارو بکني برادر روهان نميتونه انقدر سنگدل باشه
بدون ذره اي انعطاف با لحن خشک و محکمي گفت
-حساب من با داداشم جداست تا الانم به خاطر اينکه واسه ي اون عزيز بودي چيزي بهت نگفتم ولي زيادي پاتو از گليمت دراز کردي
با زبون درازي درحالي که از ترس رو به موت بودم گفتم
-چه غلطا گفتي جوابتو شنيدي
دوباره عصباني شد وتهديد وارانه گفت
- مثل اينکه تو آدم نميشي بايد قبل از اينکه تحويل اون لاشخورا بدمت خودم يه حالي باهات بکنم ؟؟هوم ؟؟چطوره !؟
بلافاصله بعد از گفتن اين حرف خم شد
طرفم موهامو که حالا به خاطرحواس پرتيم باز شده بودو اومده بود تو صورتم کنار زدم
صورت رايان حالا اومده بود تو يه وجبي صورتم..نفس هاي داغش پوست صورتمو ميسوزوند
قلبم هر لحظه با شدت بيشتري ميکوبيد
دست راستشو گذاشت رو گونم...
لبخند شيطانيش يه لحظه هم از رو لباش کنار نميرفت خواست سرشو بياره جلوتر که دستشو که رو صورتم بود چنــــــان گازي گرفتم که دندوناي خودم درد گرفت...
رايان با داد |وحشي |نثارم کرد و دستشو گرفت منم از فرصت استفاده کردم
مثل گربه پريدم...
خم شدم روي رايان و قفلو باز کردم
romangram.com | @romangram_com