#احساس_عجیب_پارت_72
- آبرو ....چه آبرويي شماها اگه آبرو سرتون ميشد کثافت کارياتونو نمياوردين جايي که رسواي همه بشين
رايان که معلوم بود خيلي بهش برخورده منو ول کرد و به سمت ميثم حمله کرد با دست چپش محکم يقه ميثم و گرفتو چسبوندش به ديوار
-چي زر زر ميکني واسه خودت ؟؟؟ها؟؟ مگه تو چکارشي ؟؟؟به تو چه که چيکار ميکنه چه نسبتي باهات داره که اون رگاتو واسه من دادي بالا؟؟؟
ميثم با دوتا دستش محکم دست رايانو انداخت پايين و با صداي خيلييي بلندي داد زد
-عشـــــــــــقمه تمام سهمم از اين زندگـــــــــــيه کوفتيه
تنها دلخوشيمه
در حالي که شونه هاش به وضوح خم شد با صداي آروم تري انگار که داره با خودش حرف ميزنه ادامه داد
-يعني بود ديگه ندارمش ديگه هيچي ندارم تموم شد دختري که قرار بود خانوم خونم بشه شريک زندگيم بشه
شده يه زن هرجايي پس اون عکسا اون حرفا همش راست بود اول آرمان حالا هم اين خدا ميدونه چند نفر ديگه بودن که منه احمق ازشون بيخبرم
به خودش اومد صاف ايستاد با نفرت زل زد به منو گفت
-ولي من نميگذرم انتقاممو ازت ميگيرم ديگه کوتاه نميام وقتي قول دادي مال من باشي پس مال مني....
شده با دستاي خودم بکشمت نميذارم ديگه دست کسي بهت بخوره
بهم نزديکتر شد
روبرو چشم تو چشم خيره شد تو چشماي پر از حرفم پر از دلخوريم و گفت
-برميگردم جوري تو زندگيت آشوب به پا ميکنم که از خيانتي که به من کردي مثل سگ پشيمون بشي ...
نگاه پرنفرتي به چشمام انداخت و از لابلاي دندون هاي بهم قفل شده اش غريد
-مثل سگ
پشت بند حرفش عقب گرد کرد ورفت ...و من ...
بايد از خودم دفاع ميکردم بايد ميگفتم ايني که ميبيني همسايه مونه داداشه روهانه ولي منم قانوناي خودمو داشتم کسي اگه منو بشناسه هزاريم که بقيه راجع به من بد بگن يا خودش بد ببينه منو ميشناسه
لازم نيست هر لحظه خودمو واسش ثابت کنم ولي ميثم براي بار دوم منو متهم کرد به خيانت ...
romangram.com | @romangram_com