#احساس_عجیب_پارت_71

-رانندت که نيستم ناراحتي خودت برو



درحياط و باز کردمو براي اينکه لج نکنه گفتم



-نه سرورم راننده چيه شما تاجــ....



سرجام خشکم زدو حرفم تو دهنم ماسيد ميثم جلوي در ايستاده بود

اول يه کم گنگ بهمون نگاه کرد

کم کم نگاهش چرخيد تا رسيد به دستامون ....



در صدم ثانيه انگار که آتيشش زده باشن جنون غيرقابل باوري بهش دست داد با عصبانيت به سمتم اومد و وقتي بهم رسيد چنان سيلي محکمي بهم زد که دستم از دست رايان جدا شد ..

خواستم بيوفتم ولي رايان به موقع مانع افتادنم شد و محکم دستشو دور کمرم حلقه کرد

ميثم که حالا عصباني تر شده بود با داد رو به من گفت

-رفتي هر جايي شـــــــدي ؟

آره؟!

خونتون خالي بوده رفتي با اين خوابيدي هرشب بايکي ؟!

تووووف به ذاتت بياد اون دختري که انقدر خودشو پاک نشون ميداده يه کثافت لجن بوده

اي کاش يه ذره آدم بودي و خودتو فرشته مهربون تو قصه ها جا نميزدي



رنگ پريده به بازوي رايان چنگ زدم تا مانع از افتادنم بشم

رايان با ديدن حال روزي که به من دست داده بود رو کرد به ميثم و با لحن وحشتناکي گفت :

-بچه قرتي حرف دهنتو بفهم به تو چه مگه تو کي هستي ؟؟؟فکر کردي اينجا سر گردنه است اومدي آبرو ريزي ميکني ؟؟؟



ميثم نگاه تحقيرآميزي به من کردو گفت


romangram.com | @romangram_com