#احساس_عجیب_پارت_70

با يه تکون محکم دستمو از زير دستش کشيدم بيرون .

قفسه ي سينم تند تند بالا و پايين ميرفت ...

برعکس من رايان خيلي خونسرد يه کم نمک واسه خودش ريختو و ادامه غذاشو کوفت کرد بعد از خوردن ناهار که البته زيادم به من نچسبيد با محيا ظرفا رو شستيم و يه کم حرف زديم بعدم نخود نخود هرکه رود خانه خود ....

-



از خونه ي روهان که اومدم بيرون رفتم خونه ي خودمون و تا شب يکسره طرح زدم ...بدون خستگي فقط طرح زدم و در آخر بدون اينکه بفهمم همونجا پاي ورقه ها خوابم برد

*****

چشمامو باز کردم ...لحظه اي طول کشيد تا موقعيتمو به ياد بيارم نگاهمو يه دور چرخوندم و يهو مثل برق تو جام نشستم به ساعت نگاه کردم

هشتو ربع لعنتي مثل هميشه خواب موندم ..

از جام پريدم الان دير ميرسم بدبخت ميشم رفتم دستشويي مسواک زدم دستو صورتمو شستم در کمدمو باز کردم بدون فکر کردن مانتو مشکي کوتاه دخترونه امو با شلوار کتون و مقنعه سورمه اي برداشتمو پوشيدم بدبختي امرور از اون روزايي بود که صورتم مثل روح شده بود

وللش دير رسيدن بهتر از زشت رسيدنه با مهارت خط چشموو بالاي چشمم کشيدم يه کم مداد و ريمل و رژگونه ودر آخر رژصورتي پررنگمو حالا روزاي ديگه اصلا آرايش نميکردم امروز که ديرم شده بود منم هوس آرايش زده به سرم بعد از زدن عطر مورد علاقم با دو خودمو به طبقه پايين رسوندم جلوي در کتوني هامو پوشيدم درو باز کردم که با رايان خوشتيپ تر از هميشه روبرو شدم

داشت از پله ها ميومد پاييد فوري درو بستمو گفتم

-رايان بدو منم برسون ديرم شده

نيم نگاهي بهم انداخت و گفت

-جاي صبح بخيرته

بند کوله امو انداختم روي شونم و با هول و ولا گفتم

-خوبالا صبح بخير بدو ديرم شد



خوشبختانه زر زر اضافه نکرد و فقط کله تکون داد

با حالت دو حياطو طي کردم

ديگه جلوي در حياط رسيده بودم

پشتمو نگاه کردم ديدم زکي آقا داره کفششو درست ميکنه راه رفته رو برگشتم دستشو گرفتمو کشيدم گفتم

-مگه نميگم بهت ديرم شده چرا لفت ميدي

عصبي شد و گفت


romangram.com | @romangram_com