#احساس_عجیب_پارت_69
-روهان :حالا ناهار بخوريم با خجالت ؟؟؟
-محيا :روهااااان مسخره ميکني ؟؟؟
روهان:نه گل من چه مسخره کردني
بعد خطاب به من گفت
-سارا تو چرا انقدرمظلوم شدي ؟؟
با اين حرفش صداي پوزخند رايان به گوشم رسيد پشت چشمي نازک کردمووگفتم
-چيزي نگفتي تا الان که جواب تو بدم
روهان:آخه قبلا نميذاشتي ما حرف بزنيم ولي الان همش ساکتي
-روهاااان با جيغام کرت کنم ؟؟؟ساکت ميشي ؟؟؟
روهان:نه خواهر زن جان غلط کردم
چيزي نگفتم ..
داشتيم در سکوت غذامونو ميخورديم عادت داشتم هميشه نمک غذام زياد باشه واسه همين نمکدونو گذاشته بودم کنارم تا هر دقيقه برش دارم
يه کم رو غذام نمک ريختم و نمکدونو گذاشتم سرجاش ولي دستمو از روش بر نداشتم
خودمم نميدونم چرا
داشتم لقمه رو به سمت دهنم ميبردم که دست بزرگ و داغي نشست روي دستم علنا لرزيدم ...
نگاهي به اون دست برنزه کردم
دست رايان بود که محکم دستمو با نمکدونه توشو گرفته بود خواستم دستمو عقب بکشم ولي خيلي محکم دستمو گرفته بود ...
حس گرماي شديد بهم دست داد ..جريان خونو حس ميکردم که با چه سرعتي زير گونه هام دويد
هدفشو از اين کار نميدونستم ولي از اون چشماي پر ازشيطنتش بعيد بود نيته خوبي داشته باشه
شايد دستاي من زيادي سرد بود که دستاي رايان انقدر داغ به نظر ميرسيد ..
کلافه شدم
romangram.com | @romangram_com