#احساس_عجیب_پارت_68

-......



-زر مفت زده هيچ غلطي نميتونه بکنه ..ببين سحر به اينا رو نده جلوشون سر خم نکن اگه بازم شاخ و شونه کشيدن بگو بيام در غير اون صورت به عهده خودت چون خيلي سرم شلوغه

نميرسم بيام شرکت



-.....



-خوبه تا يادم نرفته اين طرحايي که تازگي ايميل کردي افتضاحه چند وقت بالاسرشون نبودم دل به کار نميدن بهشون تذکر بده ديدي گوش نميکنن اخراجشون کن

-.....

-همين که گفتم به اينا رو بدي کارت تمومه

-.....

-باشه فهمميدم کاري نداري ؟؟؟

-......

-حلش ميکنم



تلفنو قطع کرد اين بشر خداحافظي بلد نبود...

رفتم توي فکر يعني سحر کي بود ؟!

دوست دخترش ؟شايدم شريکش ...زيادي باهاش خودموني حرف ميزد ...

روهان منو از افکارم کشيد بيرون باخستگي خودشو رو صندلي ميز ناهار خوري انداختو گفت

-هلاک شدم از خستگي محيا خانوم خوبه خودت غذا درست نکردي انقدر لفت ميدي

محيا:تا بچه ها بشينن منم اومدم

ازجام بلند شدمو روي يکي از صندلي هاي چهارنفره ميز ناهار خوريشون نشستم بعد منم محيا با غذاي تو دستش وارد شد و کنار روهان نشست

ناخودآگاه سرم به سمت رايان چرخيد ماتم زده با همون اخماش از پنجره به بيرون زل زده بود

تازه وقتي روهان براي بار دوم صداش زد به خودش اومد و به سمت ما اومد محيا براي تک تک مون غذا کشيد مثل يه ميزبان که براي خونه خودش مهمون اومده داد دستمون


romangram.com | @romangram_com