#احساس_عجیب_پارت_67
-حالا که اومدم ميخواي جلوي در نگهم داري ؟؟؟
روهان:اختيار دارين بفرماييد
لبخند ديگه اي زدم و وارد خونه شدم
از وقتي گذشته روهانو فهميدم ديگه باهاش اون احساس صميميتي که قبلا داشتمو نميکنم ...نه اينکه ازش بدم اومده باشه ..نه فقط يکم باهاش معذب شده بود-
بعد از گذشتن از راهروي کوچيک وارد پذيرايي شدم که حالا با وسايل شيکي که آورده بودن قشنگ تر از قبل شده بودچشم چرخوندم و با ديدن رايان قفل کردم روش کنار پنجره داشت با تلفن صحبت ميکرد
محيا در حالي که دستش چند تا بشقاب بود از آشپزخونه اومد بيرون و مانع نگاه کردنم به رايان شد ...
نگاهي بهم انداختو گفت
-يه وقت نياي کمک ها
-نميام تو هستي ديگه ...بهتم که بد نميگذره
و با ابروهام به روهان اشاره کردم
خنده مستانه اي کرد و کله تکون داد
چه خوش خوش خوشانشم هست روي مبلا يه جايي واسه ي نشستن پيدا کردم تا خوب وسايلا رو برنداز کنم
ولي تا چشم چرخوندم دوباره چشمم خورد به رايان و اونو برانداز کردم واقعا اولين چيزي که درش به چشم ميومد اون هيکل فوق العاده اش بود درسته باهاش دشمني دارم ولي منکر خوشتيپي اش نميشم
ناخوداگاه با ميثم مقايسه اش کردم ميثم چهره خوشکل و معصومي داشت هيکلشم هم ورزشکاري بود ولي به پاي هيکل رايان نميرسيد
ولي رايان صورت مردونه و خشني داشت نميتونستي تو چشماش نگاه کني چون قالب تهي ميکردي باجذبه و اخمو
حرف زدنش مردونه بود ...توي حرفاش از کلمات جلف استفاده نميکرد ...راه رفتنش محکم و با صلابت بود ...
موشکوفانه تر نگاهش کردم چرا انقدر کلافه بود؟ کي پشت خط بود که داشت با حرفاش ديوونه اش ميکرد ناخوآگاه گوشامو تيز کردم تا بهتر بفهمم قضيه چيه
-بهش بگو حق نداري قراردادتو فسخ کني ...حالا که ديگه چهار ماه از قرارداد گذشته بزنه زيرش بيچارش ميکنم
-......
-حق چنين کاريو نداره ...خودشم خوب ميدونه با کي درافتاده ...بخواد چوب لاي چرخ من بذاره زندگيشو سياه ميکنم خودش ميدونه با اين کارش چه ضرري به منو شرکتم وارد ميکنه بهش بگو دوبرابر خسارتو از حلقومش ميکشم بيرون
romangram.com | @romangram_com