#احساس_عجیب_پارت_66

رايان نگاهي به دستم که روي قلبم بود انداخت و بي هيچ انعطافي گفت



-تو که ميخواستي بياي ميمردي انقدر با من کل نمينداختي

دستمو انداختم پايين ...حق به جانب گفتم

-ببخشيد که خود جنابعالي شروع کردين



کلافه شد نگاه تاسف باري نثار چشمام کردو بي هيچ حرفي رفت بالا

تا لحظه اي که از پله ها بره بالا با نگاهم بدرقه اش کردم ..



از ديدم که محو شد درو محکم بستم داشتم ميرفتم بالا که تو آينه پذيرايي يه موجود عجيب غريب ديدم

.....يه کم به خودم نگاه کردم و يهو ترکيدم از خنده

شلوار گل گلي صورتي با مانتوي چروک سفيد و يه شال سبز ...

حق داشت مسخرم کنه

نيشمو جمع کردم

غلط کرده ...به چه حقي منو مسخره ميکنه الان يه تيپي بزنم که از نگاه تمسخر آميزش پشيمون بشه ...

بدو از پله ها رفتم بالا ...در کمدمو باز کردم ...

انگار وسواس گرفته بودم چون هيچ لباسي به چشمم نميومد

بعد از کلي کلنجار رفتن پيراهن آبي کاربني مو انتخاب کردم ...پوشيدمش ...از انتخابم راضي بودم ...با عجله ساپورتي پام کردم ...روسري ساتن آبي و مشکي مو هم سرم کردم کمي عطر به خودم زدم و از خونه خارج شدم

جلوي در قهوه اي رنگ ايستادم دستي به تونيکم کشيدم و با پشت دستم سه ضربه به در زدم

بعد از چند دقيقه روهان درو باز کرد لبخند مهربوني زد و گفت

-چه عجب خانوم افتخار دادن بيان بالا

گفتم الان بايد دعوتنامه بفرستيم

برات

لبخندي زدم و گفتم


romangram.com | @romangram_com