#احساس_عجیب_پارت_64
خيلي وقت بود بامامانم صحبت نکرده بودم واس همين کلي حرف داشتم واسه گفتن ..
ديگه داشتم دفتر خاطره امو جمع ميکردم که صداي در خونه بلند شد خواستم بلند شم درو باز کنم که گفتم محياست ديگه الکي پا نشم پس داد زدم
-کليد رو دره بيااااا تو
صداي مردونه و جذابي گفت
-خودت بيا
با تعجب گفتم
-شما ؟!
مکثي ايجاد شد و پشت بندش همون صداي بم و جذاب بلند شد
-رايان
لبمو گزديدم رايان؟؟؟
خوب شد نيومد تو وگرنه آبرو برام نميموند
سراسيمه بلند شدمو درهمون حين داد زدم
-صبر کن نياي ها وايستا خودم ميام
بدو رفتم تو اتاقم اولين شلوار دم دستمو پوشيدم مانتويي که روي صندلي افتاده بود هم پوشيدم با يه کم گشتن يه شال از زير تخت پيدا کردمو انداختم سرم رفتم دم در...درو باز کردمو فوري گفتم
-سلام بله؟؟؟
يه نگاه از بالا تا پايين بهم کرد پوزخند مسخره اي زد و گفت :
-بيا بالا ...
ابروهام از فرط تعجب پريد بالا
-چرا ؟
انگار حوصله ي حرف زدن نداشت ...اينو از لحنش فهميدم که بي حوصلگي توش بيداد ميکرد
romangram.com | @romangram_com