#احساس_عجیب_پارت_63

رفت توي فکرو گفت

-راست ميگيا ...کسي که چهار ساله اينجاست حتما يه جايي براي موندن داره ...

نيشخندي زدم و گفتم

-يه کاسه اي زير نيم کاسه ي اين هست ...حالا ميبيني ...

خصمانه نگاهم کرد

-تو هم که همه چيزو جناييش ميکني ..شايد خونه اشو فروخته ...شايد حالا که داداشش برگشته ميخواد ور دل اون باشه ...بيخيال بابا ....

سکوت کردمو چيزي نگفتم ...اما سکوتم به اين معني نبود که فراموش کردم ...اتفاقا برعکس ...تا شب فکرم درگيرش بود و حتي توي تختمم بهش فکر ميکردم ..





درو با حرص باز کردمو گفتم



-يوااااش يواش تر آقا چقدر آلودگي صوتي ايجاد ميکنين از صبحه سرم ترکييد

نگاهي بهم انداخت و با اون صداي کلفتش گفت

-ببخشيد خانوم ولي مبلا بزرگه راه پله کوچيک حق بدين اگه سرو صدا بشه



اخمام در هم شد ... يکي نيس بگه من از صداهاي نکره اتون سردرد گرفتم صداي تلق تلوق بماند

چپ چپ بهشون نگاه کردم و

درو بستم

سرمو بردن از صبح دارن وسايل ميارن نذاشتن روز جمعه اي ما يه خواب راحت داشته باشيم

يکي نيست به باباي ما بگه ...نونت کم بود ؟آبت کم بود ؟همسايه آوردنت چي بود ديگه

روهان که از کله صبح اومده بود بالا سره کارگرا طفلک داشت جون ميداد ولي اون داداش مغرور احمقش به خودش زحمت نداده بود بياد کمک کنه

محيا هم که از صبح تلپ شده بود اينجا ولي من که نديدمش بس که به روهان چسبيده بود

ساعت سه بعد از ظهر بود که گويا کارشون تموم شد منم که با يه تاپ شلوارک

جلوي کولر نشسته بودم ودرد دلامو واس مامانم مينوشتم هميشه همينکارو ميکردم واقعا بهم آرامش ميداد فکر ميکردم مامانم الان روبروم نشسته و منم دارم باهاش حرف ميزنم ..


romangram.com | @romangram_com