#احساس_عجیب_پارت_62

با هيجان ادامه دادم

-خبر خوبت چي بود ؟

مثل من هيجان زده شد و گفت

-روهان قراره بياد طبقه ي بالاي شما زندگي کنه ..تا وقتي که ازدواج کنيم ...

چون اينجوري به منم نزديکه ...

ابروهام از فرط تعجب پريد بالا ...

-چطور شد ؟يعني چي که ميخواد بياد طبقه ي بالا

شونه اي بالا انداخت

امروز بابات روهانو اتفاقي ديد روهانم گفت دنبال خونه ام توي همين محله که نزديک محيا باشم باباتم که روهانو خيلي خوب ميشناخت گفت طبقه ي بالاي ما خاليه بيا اونجا . .

ليوان چايي مو سر کشيدم و گفتم

-جالبه ...ما هم اينجا قاقيم ؟

زد به شونم و گفت

-ديوونه روهانه ديگه ..از خدات باشه

خصمانه نگاهش کردم ...کلشو خاروند و گفت

-اوم ..چيزه ...رايانم همراه روهان مياد ..

از جام پريدم و بلند گفتم

-چي ؟

دستشو گذاشت روي قلبشو گفت

-چه خبرته ؟خوب مگه چيه بذار بياد ...

نشستم سر جام موشکوفانه به محيا نگاه کردمو گفتم

-مگه نميگي رايان چهار ساله ايرانه ...

بي تفاوت نگاهم کرد و گفت

-خوب ...که چي ...

چقدر خنگي محيا ...چهارساله ايرانه...يه خونه نداره که ميخواد بياد تو سر من بشينه ؟


romangram.com | @romangram_com