#احساس_عجیب_پارت_61
يهويي و بدون مقدمه گفت
محيا:قراره با روهان ازدواج کنم
-چ...
تا اومدم حرف بزنم لقمه پريد تو گلوم و عين موتور سوخته به هرتو پرت افتادم
محيا ليوان چاييموداد دستم بعد از خوردن چايي يه کم گلوم صاف شد ...
چشمامو گرد کردم و گفتم
-تو چي گفتي ؟ ....؟!
بيخيال تکه نوني گذاشت دهنشو گفت
- گفتم قراره با روهان ازدواج کنم ...
دوباره با تعجب پرسيدم
-بخشيديش ؟
جدي شد ...لقمه ي دهنشو قورت داد و به آرومي گفت
-آره بخشيدمش ...
اصلا باورم نميشد محيا به اين زودي روهانو ببخشه انگار ذهنمو خوند چون گفت
-کارم يه کم دور از باوره ...خودم ميدونم
اما خيلي فکر کردم سارا ..توي اين دوسال من يک لحظه هم فکر روهانو از سرم بيرون نکردم ...چطور ميتونم يه عمر بدون اون زندگي کنم ...يه اشتباهي کرد که تا وقتي زنده ام دلم از اين کارش ميسوزه
اما ميبخشمش ميخوام کنارش يه زندگيه شاد داشته باشم ...
لبخندي زدم و گفتم
-کار خوبي ميکني ...
romangram.com | @romangram_com