#احساس_عجیب_پارت_60

با هيجان گفت

-پشت تلفن نميتونم بگم ..بيام خونتون

دستمو گرفتم به تختو به سختي بلند شدم در همون حال گفتم

-بيا نفله منتظرم

باشه پس فعلا

-به سلامت

تلفنو قطع کردم ...پاچه ي شلوارمو که تا زانوم رفته بود بالا رو پايين کشيدم و در حالي که زير لب غر ميزدم به سمت دستشويي رفتم ...دستو صورتمو شستم و اومدم بيرون سرسري يه پيراهن حرير آبي کوتاه پوشيدم و موهامم با کليپس بستم

رفتم طبقه پايين ظاهرا کسي خونه نبود بابام احتمالا رفته دم مغازش تو سه طبقه تنها بودممم جوون با محيا ميترکونيم خونه رو ....

به سمت آشپزخونه رفتم ...در يخچالو باز کردم

همه چي ميخواستم نميتونستم تصميم بگيرم چي بخورم ...

پس هرچي تو يخچال بود شامل کره خامه عسل سرشير يه ذره هم پنير ورداشتم



همرو چيدم روميز درحال لمبوندنشون بودم که زنگ خونه زده شد

همينجوري که دوتا لپم پر بود بلند شدم درو باز کردم دوباره شروع کردم به خوردن

طولي نکشيد در باز شد محيا نفس زنون اومد تو اومد ...تا منو ديد گفت

محيا:بپا خفه نشي

بيخيال لقمه امو قورت دادمو گفتم

-نترس بادمجون بم آفت نداره ...

روبروم نشست ...پرسيدم

-چي بود که نتونستي پشت تلفن بگي ؟

با هيجان توي جاش پريد و گفت

-دوتا خبر دارم يکيش خوبه يکيش خوبتر کدومو اول بگم

يه لقمه بزرگ درست کردم گذاشتم دهنم و گفتم

-اول خوبترو بگو


romangram.com | @romangram_com